What is emotional intelligence and its role in personal and professional success?
هوش هیجانی به توانایی درک، تفسیر و مدیریت هیجانات خود و دیگران اطلاق میشود. برخلاف تصور رایج، هوش هیجانی به معنای سرکوب هیجان نیست؛ بلکه به معنای مدیریت آگاهانه آن است. فردی که از هوش هیجانی بالایی برخوردار است، هیجان خود را حس میکند، آن را میشناسد، برای آن هویت قائل میشود و در زمان مناسب ابراز میکند، به گونهای که هیجان تابع او باشد، نه او تابع هیجان. لونا هستم همراه شما در مسیر اگاهی.

هوش هیجانی چگونه خود را نشان میدهد؟
برای پاسخ، پرسشی را مطرح میکنیم: در اطرافیان خود، آیا فردی را میشناسید که در موقعیتهای استرسزا آرامش خود را حفظ کرده و کنترل اوضاع را در دست دارد؟ به جای سرزنش دیگران، مسئولیت رفتار خود را میپذیرد و مطابق آن عمل میکند؟ هنگامی که صحبت میکنید، به دقت گوش داده و واقعاً شما را درک میکند؟ احساسات خود را بهطور شفاف ابراز کرده و ناگهان منفجر نمیشود و میداند هنگام آشفتگی چگونه خود را جمعوجور کند؟
اگر چنین فردی را میشناسید، باید گفت که او از هوش هیجانی بالایی برخوردار است. اگر خودتان هنوز به این سطح نرسیدهاید، نگران نباشید؛ با تمرین و کار روی خود میتوانید به آن دست یابید. برای این منظور، ابتدا باید بدانید که هوش هیجانی دارای پنج مؤلفه اصلی است:
۱-خودآگاهی
۲-خودتنظیمی
۳-انگیزه
۴-همدلی
۵-ارزشها

خودآگاهی؛ چگونه بر هوش هیجانی تاثیرگذار است:
زمانی که صحبت از احساسات میشود، تا ندانید چه حالی دارید، نمیتوانید برای آن کاری انجام دهید. بدون خودآگاهی، مانند کسی هستید که در قایقی کوچک و بدون بادبان در دریایی طوفانی نشسته است؛ نمیداند به کجا میرود و چگونه باید به مقصد برسد. خودآگاهی در هوش هیجانی به معنای شناخت خود و رفتار در سه سطح است:
۱- چه کاری انجام میدهید؟
در دنیای پرشتاب امروز، بسیاری از ما مانند ربات عمل میکنیم و بهندرت متوجه کارهایی که انجام میدهیم هستیم. کاری ساده اما مؤثر این است که توجه خود را از حواسپرتیها جمع کرده و به این پرسش پاسخ دهیم که «الان دقیقاً چه کار دارم میکنم؟».
۲-نسبت به آن کار چه حسی دارید؟
هنگامی که به احساسات خود توجه کنید، ممکن است ابتدا بترسید. شاید متوجه شوید که اغلب غمگین یا عصبانی هستید. ممکن است اضطراب زیادی داشته باشید و «اعتیاد به گوشی» راهی برای فرار از آن باشد. در این مرحله، نباید احساسات خود را قضاوت کنید. هر احساسی دلیلی دارد، حتی اگر آن دلیل را به خاطر نیاورید. خود را سرزنش نکنید.
۳-چرت و پرتهای احساسی خود را بشناسید
این سختترین بخش خودآگاهی است. با مشاهده احساسات عجیب خود، کمکم متوجه میشوید کجاها کنترل از دستتان خارج میشود. برای مثال، ممکن است وقتی کسی حرفتان را قطع میکند، به شدت عصبی شوید و فکر کنید با شما دشمنی دارد، در حالی که ممکن است طرف مقابل فقط حواسش پرت بوده است. آگاهی از این واکنشهای احساسی، اولین گام برای مدیریت آنها در سایه هوش هیجانی است.

خودتنظیمی؛ چگونه بر هوش هیجانی تاثیر گذار است:
در مواجهه با احساسات، دو رویکرد رایج وجود دارد: عدهای معتقدند احساسات «رئیس» هستند و همه چیز باید تابع حال و هوای درونی باشد و عدهای دیگر تمام تلاش خود را میکنند تا احساسات خود را کنترل کرده و از آنها فرار کنند. اما هوش هیجانی رویکرد سومی را پیشنهاد میکند.
احساسات را میتوان به چراغ خطر تشبیه کرد؛ آنها به شما هشدار میدهند که به موضوعی توجه کنید. این که آن موضوع چقدر مهم است و چگونه باید با آن برخورد کنید، تصمیمی است که باید با آگاهی بگیرید. در هوش هیجانی، مفهوم «هیجان خوب» یا «هیجان بد» وجود ندارد؛ بلکه واکنش خوب یا بد به هیجانات اهمیت دارد.
برای مثال، خشم اگر درست هدایت نشود میتواند مخرب باشد، اما همین خشم میتواند به ابزاری برای مقابله با بیعدالتی تبدیل شود. بنابراین، مدیریت احساسات در هوش هیجانی به این معناست که:
۱-دقیقاً بفهمید چه حسی دارید.
۲-تشخیص دهید که آیا آن احساس متناسب با موقعیت هست یا نه.
۳-بر اساس آن، تصمیم درست بگیرید و عمل کنید.
هدف نهایی، هدایت احساسات به سمت «رفتار هدفمند» و در نهایت، جمعوجور کردن اوضاع زندگی است.

انگیزه؛ چگونه بر هوش هیجانی تاثیر گذار است:
یکی از ستونهای هوش هیجانی این است که از احساسات خود آگاه باشید و بفهمید چگونه روی شما تأثیر میگذارند. در بحث انگیزه، یک قانون جالب وجود دارد: «قانون یه کاری بکن». بر اساس این قانون، انجام یک کار نه تنها نتیجه انگیزه نیست، بلکه خودش دلیلی برای ایجاد انگیزه است.
بسیاری از افراد منتظر میمانند تا انگیزه کافی پیدا کنند و سپس دست به عمل بزنند. اما در هوش هیجانی، شما یاد میگیرید که با وجود نداشتن انگیزه، یک کار کوچک مرتبط با هدف خود را شروع کنید. همین حرکت کوچک باعث ایجاد انگیزه شده و آن انگیزه نیز به ادامه کار منجر میشود.
این اصل در مورد همه هیجانات صادق است. وقتی غمگین هستید و به تنهایی و طبیعت نیاز دارید، یا وقتی عصبانی هستید و از فضا فاصله میگیرید تا خشم خود را پردازش کنید، در واقع دارید از هوش هیجانی خود استفاده میکنید تا احساسات، بر شما سوار نشوند و شما مدیر آنها باشید.

همدلی و شناخت احساسات دیگران چگونه بر هوش هیجانی تاثیر گذار است:
تا اینجا، تمام مباحث به مدیریت احساسات شخصی معطوف بود. اما هدف اصلی هوش هیجانی، ساختن روابط سالمتر در زندگی است. این روابط از یک جا شروع میشوند: درک احساسات یکدیگر و احترام به آنها.
برای دستیابی به این مهم، رعایت اصول زیر در چارچوب هوش هیجانی ضروری است:
۱-شنیدن بیش از گفتن: دو گوش و یک دهان داریم؛ سعی کنیم بیشتر بشنویم تا بگوییم.
۲-پرسش درباره احساسات: قبل از پاسخ دادن، از احساسات و عواطف طرف مقابل سوال بپرسیم.
۳-همدلی: خود را جای دیگری بگذاریم و از دریچه نگاه او به ماجرا نگاه کنیم.
۴-اعتباربخشی به احساسات: احساسات دیگران را نادیده نگیریم و اجازه دهیم بیان و پردازش شوند.
این همان جایی است که هوش هیجانی خود را در قالب همدلی نشان میدهد و به ما میگوید: «وقتی خودم را میگذارم جای تو، میبینم که کاملاً حق داری ناراحت باشی».

ارزشها؛ چگونه برهوش هیجانی تاثیر گذار اند:
وقتی کتاب هوش هیجانی دنیل گلمن در دهه ۹۰ منتشر شد، این مفهوم به یک کلیدواژه محبوب تبدیل گشت. اما بسیاری از بحثها یک نکته اساسی را فراموش میکنند: هوش هیجانی بدون ارزشگذاری درست، بیمعناست.
یک مدیرعامل ممکن است بالاترین هوش هیجانی را داشته باشد، اما اگر از آن برای استثمار کارگران استفاده کند، این هوش هیجانی چه فضیلتی دارد؟ یک کلاهبردار نیز هوش هیجانی بالایی دارد و احساسات دیگران را به خوبی میشناسد، اما از آن برای سوءاستفاده بهره میبرد.
پس در کنار هوش هیجانی، باید مراقب بود چه چیزهایی برای ما ارزشمند هستند. ما مدام در حال انتخابیم که چه چیزی را ارزشمند بدانیم و چه چیزی را نه. احساسات ما نیز همان ارزشها را از طریق رفتارمان به نمایش میگذارند. حتی در دعواهای عاطفی، به جای تمرکز روی طرف مقابل، باید از احساسات خود بگوییم؛ در یک بحث یا مشاجره عاطفی، یکی از رایجترین اشتباهات، تمرکز بر قضاوت درباره طرف مقابل است. برای نمونه، استفاده از جملهای نظیر «واقعاً قیافهات خیلی عصبانی بود!» نه تنها کمکی به حل مسئله نمیکند، بلکه حالت اتهامی داشته و معمولاً واکنش دفاعی طرف مقابل را برمیانگیزد.در مقابل، فردی که از هوش هیجانی بالایی برخوردار است، به جای قضاوت ظاهری، به بیان احساس و برداشت خود میپردازد. او میگوید: «احساس کردم از دست من عصبانی هستی». این جمله ساده، چندین تفاوت اساسی با جمله قبلی دارد:
– اولاً، به جای تمرکز بر دیگری، بر احساسات خودِ گوینده متمرکز است.
– ثانیاً، لحن آن اتهامی نیست و طرف مقابل را در موضع دفاعی قرار نمیدهد.
– ثالثاً، در راستای همدلی و تلاش برای درک متقابل حرکت میکند.
همین تغییر ظریف در نحوه بیان، که ریشه در خودآگاهی و خودتنظیمی دارد، میتواند مسیر یک گفتگوی دشوار را تغییر داده و زمینه را برای تفاهم و حل مسئله فراهم کند. این یکی از مصادیق بارز به کارگیری هوش هیجانی در زندگی روزمره است.

سخن پایانی:
هوش هیجانی یعنی مهارت زندگی با احساسات. نه سرکوب، نه انفجار؛ بلکه شناخت، مدیریت و هدایت آنها در مسیر درست. خودآگاهی، خودتنظیمی، انگیزه، همدلی و مهتر از همه ارزشها؛ این پنج اصل، نقشه راهی هستند برای ساختن رابطهای بالغانه با خود و دیگران.
اگر در این مسیر نیاز به همراهی داشتید، ما در کنار شما هستیم.
شاد و پیروز باشید.