جایی که اندیشه و احساس به هم می‌رسند

حرکت در ابهام؛ چگونه زندگی را زندگی کنیم؟

حرکت در ابهام؛ چگونه زندگی را زندگی کنیم؟

Moving in ambiguity: how to live life

در مقاله پیشین، با عنوان «لنگرهای کوچک در روزهای نامعلوم»، گفتیم که در روزهای پر از بلاتکلیفی و ابهام، می‌توان با تکیه بر «تاب‌آوری روزانه» و یافتن کارهای کوچک و دم‌دستی (مثل رسیدگی به گیاه، نوشیدن چای در سکوت، یا مرتب کردن یک قفسه) از غرق شدن در نگرانی آینده نجات یافت. در پایان آن مقاله، سه سوال از شما پرسیدیم: درباره لنگرهای شخصی‌تان، درباره رابطه‌تان با آینده و عدم قطعیت، و درباره مرزهای ذهنی و مدیریت انرژی. حالا در این مقاله، می‌خواهیم به آن سه سوال پاسخ دهیم و نشان دهیم چگونه «حرکت در ابهام» می‌تواند کلید زندگی در روزهای نامعلوم باشد. لونا هستم همراه شما در مسیر اگاهی.

چرا «حرکت در ابهام» تنها راه ممکن است؟

فرض کن در میان مه غلیظی ایستاده‌ای. نه مقصد را می‌بینی، نه حتی چند متر جلوتر را. دو انتخاب داری: اول اینکه بایستی و صبر کنی تا مه کاملاً کنار برود. مشکل این است که هیچ‌کس نمی‌داند مه کی کنار می‌رود؛ شاید ده دقیقه دیگر، شاید ده روز دیگر، شاید هیچ‌وقت. انتخاب دوم این است: قبول کنی که مه ماندنی است، اما پایت را برداری و حرکت در ابهام را شروع کنی. قدم اول را که برداری، شاید به درخت بخوری، شاید به سنگ، شاید راه را اشتباه بروی. اما در هر صورت، چیزی یاد گرفته‌ای: «این راه نیست، باید مسیر را عوض کنم». اگر بمانی، هیچ‌چیز یاد نمی‌گیری.

حرکت در ابهام تنها راه ممکن است، چون هیچ‌کس نقشه‌ی کامل فردا را ندارد. نه تو، نه هیچ‌کس دیگر. منتظر ماندن برای روشن شدن همه‌چیز، اغلب به انتظاری بی‌پایان تبدیل می‌شود. زندگی در فاصله‌ی بین «الان» و «بعداً» جریان دارد، نه در نقطه‌ی رسیدن. حرکت در ابهام یعنی همین: قبول کنی که مه را نمی‌بینی، اما باز هم راه بیفتی، يعنى منتظر نشو همه چى محيا باشه، برو جلو راه خودش باز ميشه.

بیشتر بخوانید:  افسردگی در بارداری و تاثیرات آن بر جنین

چرا «حرکت در ابهام» تنها راه ممکن است؟

پاسخ به سوال اول؛ لنگرهای شخصی

پرسیدی: «در روزهایی که سردرگمی و بلاتکلیفی به سراغت می‌آید، آن کارهای کوچکی که قبلاً شاید برایت عادی بودند، اما حالا تبدیل شده‌اند به پناهگاه‌های روزانه‌ات — اگر قرار باشد فقط سه تایشان را نام ببری، آن سه کار کدام‌اند؟»

راستش را بخواهی، هیچ‌کس نمی‌تواند به جای تو جواب این سوال را بدهد. نه من، نه هیچ روانشناس دیگری. اما می‌توانم راهی به تو نشان دهم برای پیدا کردنشان.

اول: برو به آشپزخانه. یک لیوان آب خنک بردار. بنوش. نه با عجله، جرعه‌جرعه. ببین چه حسی داری. همین ساده‌ترین کار، گاهی اولین لنگر است.

دوم: یکی از قفسه‌های کتابخانه را مرتب کن. نه همه‌اش را. فقط یک ردیف. کتاب‌ها را بیرون بکش، گردگیری کن، دوباره بچین. دست‌هایت که مشغول می‌شود، ذهنت کمی آرام می‌گیرد.

سوم: يكم تغييرات در خانه يا اتاقت ايجاد كن، ميزكارت رو تغيير بده، گلدان هارا جابه جا كن..

این سه کار را امتحان کن. شاید مال تو نباشند. اشکالی ندارد. برو دنبال کارهای خودت. یک چیز را هم فراموش نکن: این لنگرها قرار نیست آینده تو را نجات دهند. فقط قرار است امروز را بهتر بگذرونی، همین.

پاسخ به سوال دوم؛ رابطه با آینده

پرسیدی: «ذهن تو بیشتر به کدام سو فرار می‌کند؛ بازسازی گذشته یا پیش‌بینی فاجعه‌بار آینده؟ و اگر یک روز اجازه داشته باشی به آینده فکر نکنی، چه حسی در بدنت جاری می‌شود؟»

ذهن ما برای بقا طراحی شده، نه برای آرامش. به همین دلیل مدام سناریو می‌سازد، خطرها را پیش‌بینی می‌کند و ما را به گذشته یا آینده می‌برد. اما حرکت در ابهام یعنی خلاف این غریزه عمل کردن. یعنی وقتی ذهن به آینده فرار می‌کند، تو او را بدون جنگ و مقاومت، آرام به حال برگردانی.

بیشتر بخوانید:  آیا خواب خوب کلید سلامت جسم و ذهن انسان می باشد؟

حرکت در ابهام به ما یاد می‌دهد که قدم زدن در نادیدن مقصد، خودش یک مقصد است. اگر برای یک روز، اجازه داشته باشی مطلقاً به آینده فکر نکنی، چه حسی در بدنت جاری می‌شود؟ شاید اولش ترس. اما اگر چند بار این کار را تمرین کنی، کم‌کم سبکی را حس می‌کنی. سبکیِ رها کردن باری که هرگز مال تو نبود. حرکت در ابهام یعنی همین: رها کردن پیش‌بینی، و بسنده کردن به قدم بعدی.

حرکت در ابهام زندگی

پاسخ به سوال سوم؛ مرزهای ذهنی و مدیریت انرژی

پرسیدی: «چقدر از انرژی روزانه‌ات صرف پیگیری اخبار، فکر کردن به سناریوهای نیامده، یا پرسیدن نظر دیگران می‌شود؟ و آیا تا حالا برای خودت «ساعتی بدون فکر به آینده» تعیین کرده‌ای؟»

انرژی تو محدود است. هر دقیقه‌ای که صرف فکر کردن به چیزهایی می‌کنی که هنوز اتفاق نیفتاده‌اند، از همین لحظه دزدی کرده‌ای. حرکت در ابهام یعنی بدانی چه مقدار انرژی نباید صرف سناریوهای نیامده کنی. یعنی برای خودت مرز بگذاری: «از این ساعت تا آن ساعت، حق ندارم به آینده فکر کنم».

این مرزها، دیوار نیستند؛ آنها ابزار حرکت در ابهام هستند. وقتی به خودت اجازه می‌دهی ساعتی از روز را بدون اخبار، بدون پیش‌بینی، بدون پرسیدن نظر دیگران بگذرانی، داری به خودت یادآوری می‌کنی که تو زنده‌ای، نه آینده‌ات. حرکت در ابهام یعنی زندگی در بازه‌ای که در اختیار توست، نه در آن سوی افق.

حرکت در ابهام؛ چگونه زندگی را زندگی کنیم؟

چگونه زندگی را زندگی کنیم؟

شاید بزرگ‌ترین اشتباه ما این باشد که فکر می‌کنیم زندگی یعنی رسیدن به جایی. اما زندگی، خودِ راه رفتن است. حرکت در ابهام یعنی پذیرفتن این که هیچ‌کس نقشه کامل مسیر را ندارد. هر کس با قدم‌های کوچک، در مه‌روزهای خودش راه می‌افتد.

بیشتر بخوانید:  داشتن هدف در زندگی به چه معناست؟

پاسخ به سه سوال مقاله قبل، در یک جمله خلاصه می‌شود: حرکت در ابهام. به لنگرهای کوچکت بچسب، نه برای این که آینده را ببینی، که برای این که امروز را زندگی کنی. ذهنت را از فرار به گذشته و آینده بازدار، نه با جنگ، که با بازگشت آرام به حال. و برای انرژی‌ات مرز بگذار؛ ساعتی بدون فکر به آینده، خودش یک قدم بزرگ در مسیر حرکت در ابهام است.

در پايان:

کلید این که «زندگی را زندگی کنیم» نه در پایان ابهام، که در حرکت در ابهام است. تو قرار نیست همیشه بدانی به کجا می‌روی. گاهی کافی است بدانی می‌توانی قدم بعدی را برداری. حرکت در ابهام یعنی اعتماد به همین توانایی کوچک. یعنی باور به این که حتی در تاریک‌ترین نقطه، یک قدم تو را به قدم دیگر می‌رساند. و روزی، بدون این که متوجه شده باشی، از مه بیرون می‌آیی. نه به این خاطر که نقشه داشتی، که به این خاطر که دست از حرکت برنداشتی.

حرکت در ابهام، تنها راه زندگی کردن در جهانی است که هرگز قرار نبود کاملاً قابل پیش‌بینی باشد. و شاید همین، زیباترین بخش ماجرا باشد. اگر در این مسیر نیاز به همراهی داشتید با ما در تماس باشید.

شاد و پیروز باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *